اینروزهای ثنا و ثمین
دخترای گلم.هفته ای که گذشت همش درگیر مریضی بودیم که البته هنوز هم ادامه داره.دیشب دوباره من و ثنا رفتیم دکتر.و نصف شب ثنا جونم تبت بالا رفته بود و من پاشویت دادم تا بهتر شدی .
صبح گذاشتم استراحت کنی و مهد نرفتی.خواب بودی من و بابا ثمین رو بردیم بهداشت و واکسن یکسالگیش رو زد.فکر میکردم تو پاش میزنن اما زدن تو دستش و اشکهاش سرازیر شد
.قبلش یه سر رفتیم مهد و من پول لباس فرمی رو که قراره برای اجرای سرود تن بکنید رو دادم و با خانم مربیهات صحبت کردم و خیلی از شما راضی بودن.
هفته ی پیش که 2 روز تعطیلی بود گفتن بچه ها بیان و نمایش رو تمرین کنن.الان تقریبا یک ماه و نیمه که دارین نمایش حسنی رو کار میکنین. شما هم به عنوان راوی انتخاب شدی.یه روزش رو برات آژانس گرفتم و در کمال ناباوری مثل ادم بزرگها رفتی.قربونت برم الهی که اینقدر درک و فهمت بالاست.برگشتنی بابا اوردت.دفعه ی بعد هم که بابا بردت و من بهت قول دادم یه ساعت آخر تمرین بیام.وقتی رسیدم و دیدمت که چقدر مسلط بازی میکنی به خودم افتخار کردم.
گفته بودی ثمین رو حتما بیارم تا نشون دوستات بدی.ثمین رو داده بودم بغل بابا و 10 دقیقه ی آخر اومدن داخل .و همه ی مربیها ذوقشو کردن.روز شنبه هم برده بودنتون توی نماز خونه ی یه مدرسه برای تمرین.برات لباس محلی اوردن و پوشیدی.خودت میگفتی که کلی ذوق خودت رو کردی چون تو اون لباس خیلی خوشگل شدی.حالا روز شنبه اجرای سرود دارین
و روز دوشنبه اجرای نمایش دارین.خدا کنه تا اون موقع حالت خوب خوب بشه و سرفه نکنی عزیزم.
ثمین کوچولو سه روزه که بابا و مامان رو شسته رفته میگی .قبلا هی تکرار میکردی مثل ماماماماما ولی حالا قشنگ میگی مامان.میگم کلاغه میگه:؟میگی قاقا.میگم:مرغابی میگه:؟میگی کواک کواک .پریروز لیوان رو به آهنگش گفتی و فکر کنم کم کم داری شروع میکنی که حرف بزنی.قلفون جفتتون بشم





اینروزهای ثنا و ثمین
